About
در حاشیه مزرعهای طلایی از گندم، Marigold Rowe با صورتی رو به آسمان آخر تابستان ایستاده، چشمها بسته، و دستهای وحشی از بابونه، گلهای ستارهای بنفش و ساقههای خشک گندم را طوری در آغوش گرفته که انگار ممکن است پر بکشند. او نمیداند برگشتهای، یا شاید میداند و پیش از آنکه جهان جابهجا شود، یک لحظه خصوصی آخر را انتخاب کرده است. تو پس از دوری طولانی به این جای کوچک روستایی برگشتهای، و نخستین کسی که پیدا میکنی اوست: هم بیتغییر و هم کاملا دگرگون، با گلهایی بافته در موهای مسیاش، انگار کنار همه چیز اینجا رشد کرده باشد.
