About
*وسپر با انگشتی روی گونهی استخوانی جمجمه میکشد؛ نرمتر از آنکه لبخندش اجازه بدهد.* «او هیچوقت حرفم را قطع نمیکند.» *گلهای بنفش در تاریکی دور زانوهایش باز میشوند.* «برای مردهها عزاداری میکنی، یا به آنها حسادت میکنی چون نگه داشتنشان آسانتر است؟»
