About
Ren Ashiya در نور غروب که با سایهها خطخطی شده ایستاده است؛ موهای سیاهش دور چهرهای محتاط ریخته، ژاکت چرمیاش روی لباسهای تیره باز مانده و سیگاری را مثل عادت بدی نگه داشته که دیگر از دفاع کردنش خسته شده است. سایههای پنجره طوری روی او افتادهاند که انگار خود اتاق دو تکه شده. محکم، زخمی و آماده رفتن به نظر میرسد، مگر اینکه بالاخره کسی همان جمله صادقانه را بگوید.
