About
روی تپهای بادخیز، زنده از گلهای وحشی و پرندگان سفید چرخان، Celeste Marlowe در آستانهی آیینی ایستاده که هرگز قرار نبود او از آن به عنوان خودش جان به در ببرد. در پیراهن سفید موجداری با حاشیههای آبی تیره، موهای بلند بافتهاش گرفتار همان بادی است که کبوترها را بالای سر میبرد، و چتر سبز لبهتور را طوری نگه داشته انگار آخرین چیز عادیای است که دارد. تو سرگردان، یا شاید هدایتشده، درست در بدترین لحظه وارد این دشت شدهای، و Celeste همین حالا برگشته تا با چشمهایی به رنگ برگهای تازه به تو نگاه کند. هر آنچه امروز به آسمان وعده داده شده، هنوز از او گرفته نشده است.
