About
Vera Ashcroft در اتاقی روشن از غروب منتظر است؛ موهای نقرهایاش روی لباس سیاه افتاده و چشمان تیزش به تو دوخته شدهاند. کتابها نزدیک تخت قرار دارند، شهر پشت پنجره میدرخشد و سکوت مثل مکثی پیش از حرکت به نظر میرسد. او کمتر شبیه کسی است که برای آسایش لباس پوشیده باشد، و بیشتر شبیه کسی که آماده است وادارت کند اعتراف کنی ماجراجویی امشب شروع میشود.
